محمد بن عبد الله بن عمر
17
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
وأهل نجران بتپرست بودند ودرختى خرما عظيم بود وآن را همچه « 1 » خانهء كعبه معظّم مىكردند ، وأكثر آن را پرستيدندى . * وجملهء مردم هر هفته يك شبانروز ، آن جايگه مقيم شدندى ، به زيارة . وفيميون در روز به خدمت خواجة ودر شب به طاعت مشغول شدى ، تا شبى آن خواجة نوري ديد در خانهء فيميون ، واز آن سؤال كرد . فيميون گفت : نور حق است ودين عيسى دارم ، وشما به باطل مشغوليد . ودليل بر صدق قول من آن است كه دعا كنم تا حق تعالى اين درخت ، كه معبود شما است ، از پاى درافكند بىواسطه . آن گفت : شايد . پس جمعيت كردند وبه دعاى وى ، در حال درخت درافتاد وجمله دين عيسى گرفتند . وگفتهاند كه سبب آن بود كه در ديهى بود نزديك نجران ، ومقام ساحرى بود كه كودكان را سحر آموزانيدى . وفيميون در ميان نجران وآن دية خيمه زد وبه عبادت مشغول شد . وعبد اللّه بن الثّامر ، از جملهء كودكان ، زيركتر بود واز خوش آمدن حالت فيميون ، دين [ فيميون گرفت ] و [ در دين عيسى ] فقيه شد . ومعلوم كرد كه فيميون اسم أعظم مىداند ، وهر چه مىكند به آن سبب است . وفيميون اسم أعظم أو را نمىآموزانيد . ونامهاى خداى به جملگى بياموخت « 2 » وبر لوحپارهها نوشت ، ويكيك در آتش مىانداخت . همه بسوخت الّا يكى ، دانست كه اسم أعظم است . پس عبد اللّه به دعوت دين عيسى ، عليه السلام ، مشغول شد وخلقي تابع وى شدند . وملك نجران بفرمود تا عبد اللّه از كوهى بلند درانداختند ، ورنجى نرسيد . وديگر بفرمود ودر دريا انداختند وخلاص يافت . ملك از اهلاك أو عاجز شد . عبد اللّه گفت : اگر خواهى كه مرا هلاك كنى ، ايمان آور به حق تعالى وپيغمبران وبه دين من ، تا تو را مهيّا شد . « 3 » پادشاه ، از غضب كه داشت ، ايمان آورد وعصايى بر سر عبد اللّه زد وأو را شهيد كرد . * وأكثر خلق به دين عيسى رفتند ومخالفت پادشاه آغاز كردند . وزرعه ذو نواس ، حاكم يمن خبر شد وبا لشكر به نجران آمد وگفت : يا شما را قتل كنم ، يا به دين يهودي درآييد ، كه دين أهل يمن است . گفتند : ما را از دين عبد اللّه برنگرديم . پس زرعه بفرمود تا گو « 4 » بسيار فرو بردند وآتش در آن برافروختند . وأهل نجران را ، بعضي به شمشير مىزد وبعضي ديگر در گو مىانداخت ، تا در يك روز ، قريب بيست هزار مرد به قتل آورد . وحق تعالى خبر داد . قوله تعالى : قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ - إلى قوله - بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ « 5 » . وأخدود گوى چند باشد دراز كه در زمين فرو برند ، مثل خندق . گفتهاند : در عهد عمر خطّاب ، رضى اللّه عنه ، يكى از أهل نجران چاهى فرو مىبرد ، گورى
--> ( 1 ) . كذا ( 2 ) . يعنى عبد اللّه بن الثامر بياموخت . ( 3 ) . به معناى : شود ( 4 ) . گو : زمين پست ومغاك ( رشيدى ) . ( 5 ) . بروج 85 : 4 تا 8 .